ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

260

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

حجاج گفت : او را بر زمين بزنيد . غضبان گفت : « شما را از زمين آفريديم و به آن باز مىگردانيم و بار ديگر از آن بيرون مىآوريم . » ( طه ، آيهء 55 ) . حجاج خنده‌اى كرد و گفت : او را رها كنيد . به خدا سوگند ، اين فرد پليد آزاد است . غضبان گفت : « پس از آنان درگذر و بگو : ايمنى است شما را » ( زخرف ، آيهء 89 ) . گويند ، غضبان به اذن پروردگار از شر حجاج آزاد شد و آزادى وى نيز در گرو آن چيزى بود كه خداوند بر زبان وى جارى ساخته بود . جنگ حجاج با ابن اشعث و كشته شدن وى وقتى كه حجاج به امارت عراق رسيد ، ميمونه دختر محمد بن اشعث را به عقد فرزندش محمد در آورد . منظور حجاج از اين كار دلجويى از خاندان دختر بود تا بدين وسيله آنان نيز به يارى حجاج بشتابند ، ميمونه ، برادرى به نام عبد الرحمن بن محمد داشت . وى فردى زيبا و زبان آور بود . روزى عبد الرحمن نزد حجاج بود ، حجاج هيچ گاه از اكرام و بزرگداشت وى كوتاهى نمىكرد ، ولى همواره در پى اين بود كه هرطور شده در كار عبد الرحمن حيله و مكر كند و وى را به طريقى از ميان ببرد ، تا جايى كه بارها به زبان آورده بود : عبد الرحمن را روزى به خوارى خواهم كشت . حجاج روزى تصميم گرفت حكومت سجستان را به عبد الرحمن واگذار كند . وقتى كه خاندان عبد الرحمن از موضوع خبر يافتند به شدت ناراحت و دلگير شدند ، نزد حجاج آمدند و به او گفتند : ما به او آگاه‌تريم . ما او را شخصى خود پسند مىدانيم . از اين روى ممكن است براى امير موجب دلگيرى و خشم شود . حجاج گفت : شما درست مىگوييد ولى من آنچه را كه بخواهم انجام مىدهم . وقتى كه عبد الرحمن به امارت سجستان برگزيده شد ، اين انديشه در ذهن او بود كه روزى حجاج را بر كنار كند . و وقتى كه بر بركنارى حجاج تصميم قاطع گرفت ، نامه‌اى براى ايوب بن قريه نوشت و وى را از تصميم خود آگاهانيد . ابن قريه نيز نامه‌اى براى حجاج نوشت و نامهء عبد الرحمن را نيز به ضميمهء آن فرستاد : بسم الله الرحمن الرحيم . از عبد الرحمن بن محمد براى حجاج بن يوسف ، سلام بر كسانى كه از خداوند پيروى و به عدل و داد او داورى مىكنند . به پيمان‌هاى خود در